تبليغاتX
دیانت بهائی

موضوع معجزه

 

نگارش: پرستو   

گروهی در کتابهای ردیه اظهار می دارند :معجزه نشانه ای است که خداوند به پیامبرانش اعطا می کند که مردم او را باز شناسند و راه پیامبران دروغین را بر حق جویان ببندند .

در طول تاریخ بسیاری از افراد تفکرمی کنند که چگونه می توانند کلام خداوند را از کلام خلق بشناسند و چون این کار بسیار سخت است پس طلب معجزه نموده اگر معجزه ظاهر شد مدعی از جانب خداست والا نه ولی ایات الهی برعکس این جریان را نشان می دهد .

بر طبق ایاتی که ذیلا بیان میشود معجزات را نمی توان میزان صدق و کذب بودن ادعای پیامبران دانست چه اگر شخصی از اوامر الهی خود را محروم نماید و هوای خود را بر رضای خدا ترجیح دهد البته معجزه ای نخواهند دید واز نعمت هدایت محروم خواهد ماند خداوند در فصل ششم سفر تورات مثنی در ایه 16 می فرماید "خدای خود را امتحان ننمائید . مقصد از امتحان خداوند همان امتحان مظاهر امر او است چه که انچه بر پیامبر منسوب می گردد بر خداوند منسوب است و معرفت مظهر امر معرفت خداوند و انکار ایشان انکار خداوند است .

مولوی در کتاب مثنوی حدیثی را روایت می کند که چنین است روزی یکی از یهودیان حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب را بر بالای بامی بلند دید گفت یا علی خداوند را حافظ و ناصر خود میدانی ان حضرت فرمود بلی لازال عنایت او مرا محفوظ داشته و از کودکی الی الحال درع متین حفظ او مرا از نوائب و خطرات حراست فرموده گفت پس خود را از این بام بیفکن تا من ببینم که خداوند ترا حفظ می فرماید و عنایت الهیه را در حق تو باور کنم و بدین اسلام اقرار ارم ان حضرت فرمود مگر کتاب را نخوانده ای که فرموده است خداوند را امتحان مکن اکنون تو نیز از این جرات خود را بر حذر دار و خویش را در مقام خشم الهی میار چه او را رسد که خلق را امتحان فرماید نه خلق ضعیف جاهل او را ممتحن نماید ."

امتحان مظاهر امرالله سهل و اسان نیست در انجیل متی در فقره 38 ببعد حضرت مسیح می فرماید "انگاه بعضی از کاتبان و فریسیان در جواب او گفتند ای استاد می خواهیم از تو ایتی ببینیم در جواب ایشان گفت فرقه شریر فاسق ایت می طلبند و ایتی به او داده نشود ".

در باب شانزدهم انجیل متی می فرماید "انگاه فریسیان و صدوقیان نزد او امده از وی امتحان خواستند که ایتی اسمانی برای ایشان ظاهر سازد ایشانرا جواب داد که در وقت شام می گویند هوا خوش خواهد بود که اسمان سرخ است صبحگاهان می گوئید امروز هوا بد خواهد شد که اسمان سرخ و گرفته است ای ریا کاران روی اسمان را تمیز می دهید اما علامات ازمنه را تمیز نمی توانید دادیعنی از حضرت معجزه ای خواستند ان حضرت فرمود شما از تیرگی و سرخی و گشادگی افق خوبی و بدی هوا را تمیز می دهید چطور است که علامات زمان ظهور انبیاءو رسل را تمیز نمی توانید بدهید واز او طالب معجزه هستید .

اما در قران مجید در سوره بنی اسرائیل ایه 59 پیامبر گرامی می فرمایند "و ما منعنا ان نرسل با لایات الا ان کذب بها الاولون و اتینا ثمود الناقه مبصره فظلموا بها و ما نرسل با لایات الا تخویفا "یعنی باز نداشت ما را از فرستادن معجزات الا بسبب اینکه پیشینیان تکذیب کردند انرا چنانچه ناقه را بثمود اشکاردادیم و باو ظلم کردند و ما نمی فرستیم بمعجزات الا برای تخویف و انذار "

خداوند می فرماید سبب اینکه ما پیامبران را با معجزه نمی فرستیم این است که امم ماضیه مانند عاد و ثمود و غیر هم معجزه پیامبر را تکذیب کردند و حمل بر سحر نمودند پس می فرمایند معجزه سبب هدایت نیست بلکه منذر بهلاکت و موجب قهر و اعدام اهلکفر و ضلالت است و پیامبر به دلیل اینکه نسل منقرض نشود و اهل  ایمان باقی بماند این بود که معجزهای نیاورد .

در سوره انعام ایه 57 می فرماید "قل انی علی بینه من ربی و کذبتم به ما عندی ما تستعجلون به ان الحکم الا الله یقص الحق و هو خیر الفاصلین قل لو ان عندی ما تستعجلون به لقضی الامر بینی و بینکم والله اعلم بالظالمین "

کفار در طلب معجزه شتاب می نمودند می فرمایند بگو اگر انچه شما در ان تعجیل می نمائید نزد من بود هر اینه میان من و شما حکم شده بود و خدا شناستر است به ستمکاران یعنی اگر معجزات ظاهر می کردیم هر اینه حکم هلاک و عذاب مانند قوم ثمود و سایر احزاب بر شما حتم می شد .

در سوره انعام ایه 109 می فرماید "و اقسموا بالله جهد ایمانهم لئن جائتهم ایه لیومنن بهاقل انما الایات عند الله و ما یشعرکم انها اذا جائت لایومنون و تقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یومنوا به اول مره ونذرهم فی طغیانهم یعمهون"مقصود از این ایه مبارکه این است که خداوند می فرماید کفار بنهایت سخت قسم یاد می کنند که اگر یک معجزه برای ایشان بیاید البته ایمان خواهند اورد بگو معجزات نزد خداوند هست ولکن شما نمی دانید واگر معجزه هم بیاید ایمان نخواهید اورد زیرا که ما برمی گردانیم دلهای ایشان را و چشمهای ایشان را چنانکه در اول ایمان نیاوردند باو وامی گذاریم ایشان را در طغیانشان در شک و تردید .

پس وقتی پس از صدور معجزه خداوند دل و چشم را به همان حالت اول بر می گرداند و شخص را در شک و تردید نگه می دارد و طلب معجزه خود سبب هلاک می شود پس معجزه چگونه می تواند حجت ودلیل ظهور باشد چنانچه پیامبر می فرماید در اهل ماضیه معجزه سبب ایمان نشده .

 

در ادامه ایه میفرمایند (سوره انعام ایه 111)"و لو اننا نزلنا الیهم الملا ئکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شی قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاءالله ولکن اکثرهم یجهلون " یعنی اگر بایشان ملا ئکه را نازل کنیم و محشور کنیم همه اشیاء را بر ایشان روبرو ایمان نخواهند اورد مگر انکه خداوند خواهد ولکن بیشتر ایشان نمی دانند پس انسان جاهل به نفع وضرر خود عالم نیست چنین گمان می کند که شاید با اوردن معجزات ایمان می اورد حال انکه معجزه نیز سبب هدایت او نمی شود .

وسپس در سوره مبارکه انعام می فرمایند "و قالولو لا نزل علیه ایه من ربه قل ان الله قادر علی ان ینزل ایه ولکن اکثرهم لا یعلمون "یعنی کفار می گفتند که اگر محمد پیغمبر است چرا پروردگار او به او معجزه ای نداد پس خدای تبارک وتعالی می فرماید در جواب ایشان بگو هر اینه خداوند قدرت بر فرستادن هر معجزه ای دارد لکن بیشتر ایشان سبب عدم اتیان انرا نمی دانند پس خداوند قدرت فرستادن معجزه را دارد نمی فرماید خداوند معجزه ای فرستاده .

یا در سوره طه ایه 133 می فرمایند "و قالوا لو لا یأتینا بآیـة من ربه اولم تأتهم بینهةما فی الصحف الاولی "یعنی گفته اند که چرانمی آورد برای ما معجزه ای از جانب پروردگار خود یعنی اگر حضرت محمد در ادعای خود صادق است چرا برای ما یک معجزه ای از پروردگار نمی اورد پس خداوند در جواب می فرماید ایا نیامد برای ایشان بیان انچه در صحف اولی است با وجود قران که اعظم معجزات و اکمل و اتم ایات است این گروه چه معجزه ای می طلبند و چه دلیلی می جویند .

پس اگر کسی ادعا نماید که من علم غیب دارم اگر از او غیب گوئی بخواهند باید اجابت نماید اگر نفسی ادعا نماید که پیغامی از طرف خداوند آورده ام در این ادعا چه التزامی است که از او غیب گوئی بطلبند و اجرای امری غیر عادی و او را به ان امتحان کنند .این مثل ان است که کسی از طرف پادشاه پیغامی آورده باشد به او بگویند تو کارهائی انجام ده که پادشاه انجام می دهد تا تو را قبول کنیم این است که چون معجزه دلیل پیامبری نیست خداوند در سوره انعام ایه 49به پیامبر فرمود"قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الاٌما یوحی الی قل هل یستوی الاعمی و البصیر افلا تتفکرون "می فرمایند باین قوم بگو من نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من نمی گویم غیب می دانم و من نمی گویم ملک هستم جز این نیست که متابعت می کنم انچه را بمن وحی شده است یعنی من مدعی این اموری نیستم که شما گاهی از من می خواهید جز این نیست که پیغامی از خداوند آورده ام و متابعت وحی الهی می نمایم .

پس از ایات قران متوجه می شویم معجزه دلیل پیامبری نیست بلکه دلیل مستقیم وحی اسمانی کتاب ربانی نازله ازجانب پروردگار است و دلیل نفوذ کلام شریعت او است و بقاءو دوام شرع پروردگارکتاب خداوند است که باقی می ماند و معجزه از بین می رود کتاب است که موجب ترقی عالم روحانی و تمدن جهان جسمانی می شود لکن از معجزه فایده ای حاصل نمی شود و ثمری مترتب نمی گردد .خداوند  می فرمایند از او مترس که کذب و افتراءاست زیرا بزودی از بین می رود و باقی نمی ماند مخالفتها از جانب دشمنان امر الهی خود دلیلی برای ظهورات الهی است  با وجود این دشمنیها ادیان الهی همچنان پا برجا هستند و می مانند دشمنیهاومخالفتها  نتنها باعث از بین رفتن دین نمی گردد بلکه سبب می گردد حقانیت دین بر همه گان مبرهن کردد .

حال می توان گفت که معجزه برای افرادی که در لحظه صدور معجزه حضور داشته اند حجت خواهد بود نه برای افرادی که  انرا ندیده اند ایا معجزهای عظیم تر از کتاب الهی می توان یافت .حال فرض کنیم معجزه ای را هم می دیدید چه سود طبق بیان مبارک پیامبر گرامی خداوند چشمانتان را می بست و در شک و تردید وا می گذاشتتان دیگر چه می طلبید با قلبی طاهر و چشمی پاک ایات او را ملاحظه نمائید شاید اثار کبر و غرور و شک از قلوبتان بدر اید و به راه راست هدایت گردید ما اهل بها معجزه را حجتی برای امر الهی نمی دانیم لذا انرا پر رنگ بیان نمی کنیم اگر بتاریخ ادیان نظری بیفکنیم مشاهده می کنیم معجزاتی که از قبل حضرت مسیح بیان شده شفادادن بیماران و....... ایا رسالت ان حضرت تنها شفا دادن بیماران بوده پس انقدر معجزه برای ان حضرت بیان کرده اند که دیگر ان حضرت فرصتی حتی برای ادعای خویش نمی یافته رسالت پیامبران انقدر عظیم است که به شفای روحانی افراد می پرداخته اند نه معجزه ای در حد شفای جسم .

ادعای رسالت از جانب پیامبر خود معجزه ای است زیرا مثلا حضرت اعلی در سن 25 سالگی در میان افرادی ظالم و فاسق بدون ناصر و معینی نه درسی خوانده نه در مجامع علمیه تحصیل علمی نموده  ادعای رسالتی نمود که هیچ فرد عادی نمی تواند از عهدۀ ان براید معذ لک کلمۀ الهی را در قلوب خلق ثابت و راسخ نمود .

حال وقتی صاحب کتاب معجزه را دلیل نمی داند شما شق والقمر را دلیل بر ادعای پیامبر می دانید در صورتی که تمام ایات قران دال بر این است که هیچ معجزه ای از پیامبر ظا هر نشده شق القمر را به راحتی می توان رد کرد ولی ایات کتاب الهی را نمی توان به راحتی انکار کرد که حی و حاضر است . بلی در زمان پیامبر نیز فصحای عرب معجزه بودن قران را نیافتند و به ان ایمان نیاوردند لکن عوام غیر فصیح مثل بلال و ابوذر و سلمان معجزه بودن ان را یافتند و به ان ایمان اوردند چنانچه در زمان پیامبر قران سالها بعد از مرگ پیامبر نوشته شد ولی در ظهور دیانت بابی و بهائی لسان وحی یعنی خود حضرت اعلی و حضرت بهاءالله به قلم خویش به کتابت کتاب الهی پرداختند و مومنین انها از افرادی عالم و باسواد بودند بسیاری از علماءچون وحید دارابی ،حجت زنجانی ،ملا حسین بشرویه ملا باقر قزوینی ،ملا مهدی کنی ،ابوالفضل گلپایگانی و...........

چنانچه در مجلد بحارالانوار در باب سیر و اخلاق و خصایص و اثار زمان قائم از حضرت ابی عبدالله علیه السلم روایت شده چون قائم خروج فرماید بیرون می روند از این امر کسانی که خود را اهل ان می دانند .لذت دریافت ذکر الهی وابسته به صفای قلب و خلوص نیت است قلب را بروب تا لایق درگاه الهی گردی .

 

برای مطالعه موضوع توبه نامه ادامه مطالب را کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حب در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:26 |

  پاسخي به ردية "بهائيت چيست"

 

 

 

خاتميت وديدگاه بهائيان

در صفحات 1و 9 عمدتأ و اكثر صفحات ديگر اشاراتي به اينكه ديانت بهايي مخالف خاتميت حضرت رسول اكرم است عنوان شده است.

      يكي از موضوعاتي كه صحنه تصادم افكار بهاييان و مسلمانان گشته موضوع خاتميت است. علما 4 مورد را موجب كفر و ارتداد مي شمرند:

1- انكار خدا

2- انكار پيامبران

3- سبّ و لعن به ائمه اطهار

4- انكار ضروريات دين

چون خاتميت را جزء ضروريات دين مي شمارند و بهاييان را به زعم خودمنكر خاتميت حضرت رسول مي دانند حكم كفر و الحاد مي دهند.

اما بهاييان خود را منكر ضروريات دين اسلام نمي دانند ، بلكه آنان در مورد مسأله خاتميت ، برداشت علما را از خاتميت انكار مي نمايند و اين انكار به هيچ وجه معادل و به معني انكار اسلام نيست. در يك صورت است كه انكار اعتقاد علما مساوي انكار اسلام مي شود ، وآن وقتي است كه واقعيت ديانت اسلام با ديدگاه علما در همة زمان ها منطبق و متّحد باشد. كه اين امر با واقعيت فاصله زيادي دارد. نه فقط اسلام بلكه هيچ ديانتي تا كنون نبوده كه ديدگاه واقعي آن دين در همه مواضيع با ديد پيروانش منطبق باشد . بنابراين احزاب مختلفه در اسلام ، نمي توانند بگويند اسلام و عقايدش تنها با عقايد ما منطبق است و هر كس مخالف عقايد ما عقيده اي داشته باشد با اسلام مخالفت نموده است . اين اگر درست باشد در وقتي است كه در دين فقط يك حزب باشد نه احزاب مختلف. اگر بخواهيم اينگونه فكر كنيم تمام گروهها و احزاب و فرقه هاي اسلامي همه بايد مخالف اسلام محسوب شوند و كافر قلمداد شوند ؛ زيرا همة احزاب با عقايد احزاب ديگر مخالفند و هيچ كدام عقيده ديگري را چه در اصول و چه در فروع نمي پذيرند؛ در حالي كه حقيقت اسلام يكي است و تعدّد نمي پذيرد.

اعتقاد بهاييان در مورد مسئله خاتميت از جهتي يك عقيده اسلامي محسوب است؛ زيرا درست است كه ديانت بهايي استقلال دارد و شريعتي جديد است ، امّا پايه گذاران اوّليه اين دين همه از علماي اسلام بوده اند و تفحص و تحقيق در معاني آيات قرآن آن ها را به اين ديانت كشانده است . اعتقاد و برداشت اين علماي بزرگ از آيه قرآن در مورد خاتميت مانند برداشت كشيشاني است كه مسلمان شده اند و برداشتي غير از برداشت كليسا از نوشته هاي انجيل در مورد خاتميت مسيح داشته اند . همانطور كه نمي توان چنين دانشمنداني را كه عقيده شان با عقايد علماي مسيحي كه خاتميت مسيح را از ضروريات دين مسيح مي دانند، مخالف با حضرت مسيح قلمداد نمود ، به همين دليل هم نمي توان علمايي كه در جامعه اسلامي بوده اند و بهايي شده اند و عقايدشان با عقايد مجتهدين و فقها در مسأله خاتميت تفاوت دارد ، مخالف حضرت رسول و اسلام دانست و آن ها را از معاندين دين اسلام محسوب نمود و يا بهايياني راكه با اين عقيده موافقند ، منكر ضروريات اسلام دانست؛ زيرا حكم ضرورت دين در وقتي است كه متفق به همة علماي دين باشد و با ظهور عقيده اي جديد كه از درون همان دين و از بعضي از علماي آن دين جوشيده، اين ضرورت از بين مي رود و ديگر نمي توان آن را به عنوان ضروريات دين به حساب آورد . اعتقاد بهاييان در مورد مفهوم خاتميت نه فقط از اين جهت كه اين اعتقاد چون از جانب علماي اسلام كه بهايي شده اند مطرح شده يك عقيده اسلامي است؛ بلكه از اين جهت كه با همّت و فداكاري و استقامت و جانبازي همراه بوده، طبعأ از اعتبار ويژه اي بيش از اعتقادات قديمي بر خوردار است .

بهاييان آيه مباركه ( ولكن رسول الله و خاتم النبيين) را كلام خدا مي دانند و قبول دارند . اما آن را به گونه اي معني مي كنند كه با ديدگاه ائمه و تفسيرهايي كه امامان شيعه فرموده اند تطابق دارد. بهاييان معتقدند انبياء همه مأمور بشارت مردم به روز واپسين و روز داوري و روز اخذ ثمره از دين بوده اند و به همين سبب اين فرستادگان را انبياء گفته اند كه در لغت به معني خبر دهنده و بشارت دهنده است. انتظار چنين روزي در همه اديان آمده است و همه اقوام و ملل در آرزوي آنند و حضرت بهاءالله خود را صاحب اين يوم مبارك و بر پا كننده اين روز داوري و حامل وحي الهي و موعود كل ملل معرفي فرمودند و چون ظهور حضرت بهاءالله بعد از ظهور حضرت رسول اكرم بوده است طبعأ حضرت رسول اكرم در مقطعي از زمان قرار گرفته اند كه آخرين بشارت دهنده به اين يوم عظيم گشته اند و پس از ظهور ايشان دوره بشارت به پايان مي رسدو دوره تحقق و ظهور يوم عظيم، يوم يقوم الناس لرب العالمين و استقرار ملكوت الهي بر بسيط غبراء كه وعده همه انبياء است؛ فرا مي رسد. بنابراين ختم در اين آيه مباركه به معني انسداد باب رحمت و قطع مطلق فيض الوهيت نيست بلكه بر عكس، نويد تحقق وعده هاي انبياء و يوم الله است كه با صراحت تام تحقق و ظهور آن در قرآن به نام لقاءالله آمده است و ائمه اسلامي آن را به معني لقاء انبياء و مظاهر مقدسه دانسته اند.     

                موضوع خاتميت حضرت محمد

 

 

ثانی آنکه پیروان همه ادیان الهی متاسفانه دیانت خود را بر اساس برداشت های اشتباهی که از بعضی آیات الهی مندرج در کتب مقدسه اشان می نمودند آخرین دیانت و پیغمبر خود را ختم پیامبران محسوب می نمودند و بر آن باورند که اگر پیامبری هم ظهور نماید باید همان پیامبر خودشان باشد . چنانچه مسیحیان هنوز منتظر رجوع حضرت مسیحند که از آسمان فرود آید و هدایت قوم مسیح را بعهده گیرد. پیروان دیانت حضرت موسی بر اساس آنکه حضرت مسیح یوم سبت و طلاق را شکست او را قبول نکردند و می گفتند اگر این مسیح همان مسیح موعود در کتاب تورات است پس چرا علائم ظاهره هنگام ظهورش ظاهر نشده است و چون این علائم در عالم ظاهر ، ظاهر نشده است پس این مسیح آن مسیح نیست. لذا او را نپذیرفتند و به انواع عذاب و بلا مبتلایش نمودند. پیروان دیانت حضرت مسیح نیز بر اساس آیه مبارکه انجیل که میفرمایند آسمان وزمین ممکن است زائل شود اما کلام پسر انسان زائل نشود دیانت خود را آخرین دیانت دانسته و هنوز پیروان آن منتظر ظهور مجدد حضرت مسیح می باشند .

متاسفانه ذکر کلمه خاتم النبیین در قران مجید نیز پیروان این دیانت را دچار اشتباهی همانند ادیان سلف نمود. و آنان نیز دیانت خود را آخرین دین و حضرت محمد (ص) را آخرین پیامبر الهی می دانند . باید خاطر نشان نمود که تنها دیانتی که دیانت خود را آخرین دین و پیامبر خود را آخرین پیامبر و فرستاده الهی نمی داند دیانت مقدس بهائی است . چرا که معتقد است که استمرار فیض الهی لازمه بقای حیات حقیقی و معنوی ابنا بشر است و انسان بدون هدایت وراهنمائی مظاهرالهیه تشخیص درست از نادرست ندهد.

ثالثا لازم می دانیم توضیحی در خصوص دو مقام مظاهر مقدسه الهیه ذکر نمائیم که در دیانت مقدس بهائی به تصریح و در قران مجید به تلویح بدان اشاره شده است. زیرا فهم و درک این دو مقام مظاهر الهیه در درک مسئله خاتم النبیین بسیار موثر است و به نظر حقیر ضروری است که برای فهم خاتم النبیین و همه عباراتی که در کتب مقدسه قبل نیز آمده و پیروان آنها برداشتی نادرست از آن داشته اند و به ختمیت دیانت خود معتقدند درکی عمیق و درست از این دو مقام مظاهر الهیه داشته باشیم.

مظاهر مقدسه الهیه دارای دو مقامند ؛ مقام توحید و مقام تحدید . در دیانت مقدس بهائی این دو مقام تحت عنوان های دیگری مثل تفریق و تفصیل و فرق که همان مقام تحدید است و تفرید و جمع که همان مقام توحید است نیز آمده است. مقام تحدید مقام حدودات بشریه است . د راین مقام مظاهر الهیه را هر کدام هیکلی معین و امری مقرر و ظهوری معین و حدودی مخصوص است. چنانچه هر کدام به اسمی مرسوم و بوصفی موصوف و به امری بدیع و شرعی جدید مامورند د راین مقام است که در قران مجید فضلنا بعضهم علی بعض فرموده اند. زیرا هر یک به مقتضیات زمان و عصر خود و حدودات بشریه برترند از مظاهر مقدسه قبل به اختلاف همین مقامات و مراتب است که بیانات و کلمات مختلفه از آن مظاهر الیه ظاهر شود یکی خود را حضرت موسی نامید و دیگری حضرت مسیح و آن دیگری حضرت محمد و دیگری حضرت بهاءالله در همین مقام است که حضرت محمد فرمودند انی عبدالله. و نیز ما انا الا بشر مثلکم . اما مقام دیگر مقام توحید است در این مقام مظاهر مقدسه حقیقت واحدند . اطلاق الوهیت و ربوبیت و احدیت صرفه و هویت بحته در این مقام بر آن مظاهر مقدسه می شود مثل شمس که دارای حقیقت واحد است اگر از برجهای متفاوت طلوع نماید . شمس ظاهر نیز در هر فصل از محلی طلوع می نماید غیر از محل قبل اما حقیقتش واحد است . خورشید تابستان همان خورشید بهار است و خورشید زمستان و پائیز نیز همان خورشید بهار و تابستان. اما محل طلوع آنها متفاوت است . در خورشید تغییری ایجاد نشده است بلکه در محل طلوع تفاوت و اختلاف حاصل شده است. باید ناظر به حقیقت خورشید بود نه به محل طلوع . متاسفانه اکثر پیروان ادیان الهی توجه به محل طلوع مظاهر الهیه نموده اند و از حقیقت خورشید الهی دور مانده و از نور او مستضی نشدند . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است. در این مقام همه در صقع واحدند . موسی و عیسی و محمد و بهاءالله در کار نیست زیرا حقیقتشان یکی است . زیرا جمیع در این مقام بر عرش ظهورالله ساکنند و بر کرسی بطون الله واقف. یعنی ظهورالله به ظهورشان ظاهر و جمال الله از جمالشان باهر. در این مقام اگر کلمه انی اناالله از این مظاهر الهیه شنیده شود ریبی در آن نیست زیرا به ظهور و صفات و اسماء ایشان ظهورالله و اسم الله و صفت الله در ارض ظاهر شود . آیات مبارکه ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی    و نیز ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله     مثبت این حقیقت مقدسه . در قران مجید از این مقام تحت عنوان    لا نقرق بین احد من رسله     یاد شده است .در انجیل مقدس نیز آنجا که حضرت مسیح فرمود    من میروم و بعد می آیم      منظورشان اشاره به حقیقت همین مقام توحید مظاهر الهیه است. زیرا آنکه بعد از حضرت مسیح آمد یعنی حضرت محمد (ص) همان حقیقت حضرت مسیح بود ونیز وقتی حضرت مسیح فرمود    من می روم و می آید دیگری تابگوید آنچه من نگفته ام و تمام نماید آنچه را که گفته ام         ناظر به مقام تحدید خود بود و اشاره به ظهور حضرت محمد میفرمود . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است مقام حقیقت واحده مظاهر الهیه است .

 واما مسئله خاتمیت :

دلیل اول – همچنانکه عرض شد مظاهر مقدسه در مقام توحید در صقع واحدند . هیچ تفاوت و اختلاف در این حقیقت واحده موجود نیست. مقام توحید را اول و آخری متصور نیست . زیرا که کل مظاهر الهیه بر امری واحد قیام می نمایند. یعنی حقیقت ظاهر شده از پیامبر آخر ، همان حقیقت ظاهر شده از پیامبر اول است. پس اگر مظهر امر آخری بگوید من همان مظهر امر اولم و نیز مظهر امر اوّلی بگوید من همان مظهر امر آخرم ، صحیح و درست است. مثل خورشید که اگر از اول لا اول الی آخر لا آخر طلوع نماید همان شمس است که طالع می شود . حال اگر گفته شود این شمس همان شمس اولیه است ، صحیح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ایضا صحیح است. مظاهر مقدسه نیز اولیت و آخریتشان مثل اوّلیت و آخریت همان شمس است . زیرا که حقیقتشان یکی است . به عبارتی همچنانکه ذکر ختمیت بر کلیه مظاهر مقدسه میتوان اطلاق کرد . ذکر اولیت نیز بر همه آنان صادق است . اولیت و آخریت مظاهر مقدسه را باید از دریچه مقام توحید آنان نگریست. وقتی حضرت محمد فرمود    اما النبییون فانا      از دریچه مقام توحید خود نگریستند و نیز وقتی فرمودند      منم آدم و نوح و موسی و عیسی        نیز از دریچه همین مقام به خود نگریستند و نیز وقتی ذکر ختمیت فرمودند نیز از دریچه مقام توحید به خود نگریستند . همچنانکه صادق است که حضرت محمد خود را آدم اوّل نامیدند ، صادق است که خود را آدم آخر نیز بنامند. زیرا در مقام توحید ، اوّل عین آخر است و آخر عین اوّل است. یعنی مظاهر مقدسه الهیه در این مقام هم بدءالنبیینند وهم ختم النبیین . همچنانکه اسم اولیت بر ایشان صادق است ، اسم آخریت نیز صادق است . زیرا درمقام توحید در همان حینی که بر سریر بدئیت جالسند همان حین نیز بر عرش ختمیت ساکن. در مقام توحید مظاهر الهیه مظهر اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت می باشند . به عبارتی در این مقام کل را بر یک بساط ساکن بینی و بر یک سریر جالس . فرقی در میان نیست و غیریتی در بین نه. پس اگر حضرت محمد (ص) را ختم النبیین نامیم و به ظهور پیامبری بعد از ایشان معتقد نگردیم چگونه او را بدء النبیین نیز بنامیم و اگر او را بدءالنبیین بنامیم پس چگونه او را ختم النبیین نیز نام نهیم . اگر او را آدم اول نامیم چگونه ذکر موسی و عیسی بر او نهیم. پس معلوم و واضح است که حضرت محمد (ص) و نیز همه مظاهر الهیه در مقام توحید هم بدء النبیینند و هم ختم النبیین. حضرت مسیح نیز وقتی فرمود    من می روم و بعد می آیم     از دریچه مقام توحید به خود نگریست . زیرا حقیقت کسی که بعد از او آمد یعنی حضرت محمد (ص) حقیقت همان حضرت مسیح بود.

حضرت بهاءالله نیز وقتی در بشارات ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین ( الصلوه و السلام علی سیدالعالم و مربی الامم الذی به انتهت الرساله و النبوه و علی آله و اصحابه دائما ابدا سرمدا ) نامیدند از دریچه مقام توحید به ایشان نگریستند . والّا همچنانکه حضرت بهاءالله ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین نامیده اند ، ایشان را بدءالنبیین نیز نامیده اند . در کتاب مستطاب ایقان حضرت بهاءالله ، حضرت محمد (ص) را هم بدءالنبیین و هم ختم النبیین می نامند. البته حضرت بهاءالله همه مظاهر مقدسه الهیه را دارای این مقام می دانند . وقتی حضرت بهاءالله فرمودند   یک بار در آتشم افکندند و یک بار بر صلیبم زدند و یک بار درصحرای کربلا شربت شهادتم نوشاندند     ناظر به همین مقام توحید خودشان بودند . پس معلوم و واضح شد که کلیه مظاهر مقدسه الهیه در مقام توحید هم بدءالنبیینند و هم ختم النبیین. لذا ذکر خاتم النبیین از لسان مطهر حضرت محمد(ص) دلیل بر ختمیت ایشان و به عبارتی عدم ارسال رسل بعد از ایشان از طرف خداوند نیست . زیرا در این صورت ، رحمت او را وسیع ندانسته و عنایتش را رفیع نمی دانیم و فیضش را مسدود پنداشته و فضلش را محدود انگاشته ایم.

دلیل دوم :

اما در کتاب مبین قران خداوند بعد از ذکر خاتم النبیین جمیع ناس را به لقای خود وعده فرمودند . چنانکه آیات ذیل ، کل دلالت بر وعده لقای الهی می نماید :   والذین کفروا بآیات الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم.( سوره عنکبوت) و همچنین    الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون ( سوره البقره )    و در مقام دیگر    قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره ( سوره البقره )    و نیز    فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ( آخر سوره کهف ) و نیز    یدبر الامر یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون (سوره الرعد )

اجازه بدهید مقصود از لقاء الهی را که خداوند در قران وعده فرمودند توضیحی عرض نمائیم. می دانیم که مقصود از این لقاء ، لقاء نفس خداوند و ذات او نیست . زیرا که او غیب منیع لا یدرک است اذ انه لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار. اگر به لقای ذات او قائل شویم دچار شرک شده ایم. زیرا ذات او را کسی نه ادراک می کند نه می شناسد نه می بیند . پس مقصود از لقاء الهی باید مفهوم دیگری باشد . حتی اگر قائل به آن باشیم که این لقاء در قیامت اتفاق خواهد افتاد.

باید دانست که مظاهر مقدسه الهیه مظهر جمیع صفات و اسما الهیه اند. به ظهور آنان جمیع اسما و صفات و کمالات الهیه در عالم ظاهر می شود. به عبارتی مظاهر مقدسه الهیه آئینه تمام نمای خداوندند . همچنانکه اگر آئینه ای را در مقابل خورشید جهان افروز قرار دهیم ؛ خورشید به تمام صفات و نور و رنگ و هیئت در آن ظاهر می شود مظاهر مقدسه الهیه نیز همانند آئینه جمیع صفات و کمالات و اسما الهی را ظاهر و عیان می نمایند. حال اگر خورشید داخل آئینه بگوید من همان شمسم صحیح است زیرا که دارای جمیع صفات و خصوصیات آن خورشید است و اگر بگوید غیر آنم آن هم صحیح است . مظاهر الهیه نیز وقتی ندای ربوبیت و الوهیت سر میدهند منظور آن هیاکل مقدسه آنست که به جمیع صفات و کمالات و اسما الهیه ظاهر شده اند لذا ذکر ربوبیت و الوهیت آنان ذکر ربوبیت و الو هیت صفاتی است نه ذاتی والّا حتی مظاهر مقدسه الهیه نیز به ادراک ذات خداوند نائل نشوند واو را مشاهده نتوانند . خداوند منزهتر و مقدستر از آنست که حتی به ادراک و شناخت و مشاهده مظاهر الهیه اش نیز درآید . پس اگر بگوئیم این مظاهر مقدسه الهیه در مقام صفاتی همان خداوندند صحیح است. همچنانکه خورشید منعکس در آئینه را میتوان گفت که به لحاظ صفاتی همان خورشید جهان افروز است. مقصود آنکه مظاهر الهیه را بدین لحاظ که کلیه صفات و کمالات الهی را ظاهر و عیان می نمایند می توان مظهر اسما و صفات و کمالات الهی دانسته ، آنجا که خداوند در قران مجید ابنا بشر را به لقا الهی وعده فرموده منظور و مقصود لقا مظهر امر اوست . زیرا که در عالم خلق مظاهر مقدسه آئینه تمام نمای خداوند می باشند. پس لقا آنان لقاء خداوند است. من عرف نفسه فقد عرف ربه . من فاز بلقائه فقد فاز بلقاالله . یعنی از شناخت و عرفان مظاهر الهیه ، شناخت و عرفان الهی حاصل شود. و از لقاء او لقاء خداوند حاصل گردد. باید اذعان نمود که بهترین و صحیح ترین راه و روش عرفان خداوند همین عرفان مظاهر الهیه است. پس چون لقا خداوند ممتنع و محال است این لقا را باید در مظهر امر او جستجو کرد . و آنچه در قران وعده لقا داده شده است ، لقا مظهر امر است و اگر به قیامت نیز وعده داده شده است ، قیامت نیز قیام مظهر امر است در اظهار مظهریتش . یعنی ظهور هر مظهر امری عبارت از قیامت آن مظهر امر است . اذا قام القائم قامت القیامت. در قیامت است که مردگان زنده شوند . شقی از سعید تمیز داده شود. حساب خلائق کشیده شود. حشر بپا گردد. نشر حاصل شود. صراط ممدود گردد و به عبور از آن کل مامور شوند . کوران بینا گردند و کران شنوا شوند . در هنگام ظهور مظاهر الهیه ، کل این امور واقع گردد. به قیام آنان قیامت حاصل شود. مردگان زنده شوند. یعنی کسانی که به مظهر امر ایمان بیاورند از زندگان محسوب شوند و کسی که مومن به مظهر امر او در زمان ظهور نشود از اموات محسوب . این موت و حیات ، موت و حیات ایمانی است نه موت وحیات جسمانی . در قیامت که قیام مظهر امر اوست ، موت وحیات ایمانی و روحانی واقع شود نه موت و حیات جسمانی. کسانی که به مظهر امر در قیام او مومن شوند محشور گردند در ظل رحمت الهی در آیند ، از صراط بگذرندو در جنت الهی داخل گردند که همان ایمان به او و فراهم نمودن رضای اوست. در قیام مظهر امر است که حساب خلائق کشیده شود . زیرا به یک کلمه مظهر امر ، آنکه قلبش به نور ایمان منور گردد دفتر اعمالش پاک و منزه شود . به عبارتی حسابش تصفیه گردد و مطهّر و بی حساب شود و آماده دخول در ملکوت الهی گردد و آنکه مومن نشود به حسابش رسیدگی شود و از جنت الهی و دخول در ملکوت الهی که ایمان به مظهر امر است محروم شود. چه جنتی و چه ملکوتی اعظم تر و اکبرتر از ورود در جرگه مومنین و مقدسین مظهر امر خداوند.

هزاران سیاه دردوران حضرت محمد موجود بودند اما بلال از صراط گذشت ، به حسابش رسیدگی شد ، روسفید در نزد مظهر امرش وارد جنت الهی و ملکوت خداوند شد. مرده بود ، زنده شد. حیات ابدیه یافت . ملکوت سرمدیه جست. از مقربین الهی شد. و نامش الی الابد چون ستاره در آسمان امر الهی درخشیدن گرفت. پس همه این امور در قیامت واقع شود به قیام مظهر امر او . حال آنکه در یوم قیامت به لقاء او فائز شود و به او ایمان بیاورد به لقاءالله فائز شده است. حال اگر قائل به ختمیت مظهر امر او شویم و قائل به ظهور مظهر امری دیگر و به عبارتی پیامبری دیگر از طرف خداوند نباشیم ، چگونه به لقاء او که عین لقاءالله است فائز گردیم . مگر آنکه نعوذ بالله به نکار وعده لقای الهی در قران مجید قائل شویم. پس معلوم و محقق شد که نباید حضرت محمد را ختم پیامبران دانست و دست خداوند را مغلول انگاشت و رحمت او را محدود پنداشت و فضلش را مسدود شمرد.

 

 

 

 

X